تبليغاتX
پرواز تا اوج


پرواز تا اوج

شخصی.اجتماعی

چند روز پیش با خانمی صحبت میکردم که از خواص میوه ها و این که میشه از اوونها به انحا مختلف استفاده کردتعریف میکرد . بعد وقتی کنار یک درخت که داشت به خواب زمستانی میرفت رفتم و به تک برگهای زردش که هنوز در برابر باد پاییزی مقاومت میکردند و سعی داشتند با گرفتن تنه بی حس شاخه کوچک با باد لجبازی کنند تا به زمین نیفتند نگاه میکردم با خودم گفتم:خدای مهربون من "تو هر چیزی را که خلق کردی طوریست که ذره ای برای محیط اطرافش نا خوشایند نیست حتی پس از مرگش وتا انجا که می تواند به ما انسانها لطف میکند و جز محبت رفتاری دیگر ندارد.ولی خدایا دو پایی که تو خلق کردی با آنها چگونه رفتار می کند!من که در حیرت و عجبم!!

نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت توسط سهیلا| |

بوی بارون

 بوی نم خاک

بوی شادی یک دل پاک

بوی غلطیدن ماسه درون ناودون

بوی آتش

بوی هیزم وخاطراتش

خدایا شکرت

بوی آبگوشت

بوی کباب سوخته

بوی دود  و ذغال افروخته

بوی جیگر و خوش گوشت نپخته

*این قسمت برای این بود که زیاد نری تو رویا 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت توسط سهیلا| |

نزدیک ما پارکی هست با فواره های قشنگ که وقتی روی نیمکت نزدیکشون بنشینی و به ارکستر سمفونی که همراه با حرکات موزون هست دقت کنی و دل و جانت رو به آنها بسپاری آنقدر زیبا وملیح حرکات نمایشیشون رو اجرا میکنند که دلت نمیاد بلند بشی و از کنارشون دور بشی.رقصیدنشون و هماهنگیشون و قطرات آبی که نثارت میکنند وقتی تشویقشون میکنی آنقدر دلرباست که گویی برای لحظاتی دستتت را لطیف میگیرندو  مهمان اوجشون میکنند وتو نیز با افتخار قبول میکنی.تصور هم آوا شدن با آنها هم لذت بخش است. 
نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت توسط سهیلا| |

به دلیل هجوم سر سا م آور انواع و اقسام تفکرات و تصورات به منطقه حساس مخ و میدان فرمان و انشعابات حاصله طرح زوج و فردافکار و محدوده ترافیک مغزی اجرا خواهد شد و این دستور قابل اجراست از هم اکنون!
نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت توسط سهیلا| |

روحی را دیدم که برای خود کرم نرم کننده می خرید!
نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت توسط سهیلا| |

مرارت زندگی  حرارتیست برای چونان ذرت شکوفاشدن.
نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت توسط سهیلا| |

حرفهای زیادی برای گفتن داشتم که سکوت چهار زانوآمد روبرویم نشست .حس کردم که اگر حرفهایم را در ذهنم تایپ کنم طوری که خطوطش از دریچه چشمانم نمایان شود بهتر است چون بعد من هم میتوانم جوابش را از دریچه چشمان سکوت بخوانم تندو بی صدا .همین کار را کردم .در این بین تیک و تاک ساعت چه روحنواز بود و خوش آیند و  میچسبید و طعم لحظه هارا خوشمزه تر میکرد .من فکر نمیکردم که صدایش این گونه هم باشد آخر موقع خواب تیک و تاک و ضرب آهنگش در سکوت شب گویی این کلام را داشت که زود بخواب زود بخواب . واین جملات بدتر خواب را از زیر پلکهای نیمه سنگینم فراری میدادند .اما امروز نه این طور نبود و به دلم نشست. خوب خدارا شکر.داشتم میگفتم وقتی حرفهایم را برای سکوت تعریف کردم و جوابش را  با دلم گرفتم او را بوسیدم و محکم در آغوشم فشردم و بعد هم خداحافظی کردیم . چه حس سبکی .آخیییییییییییش .این حس  باشیطنت  یک لبخند روی صورتم نشست. وای یک عالمه کار دارم .
نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت توسط سهیلا| |

اگر آنان در آتش سوختند من اکنون رسته ام

نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت توسط سهیلا| |

تا به حال دیده ای که نابینایان را به یک تور در دل طبیعت ببرند؟

به نظرت آنها چطوری سبزی برگها و قرمزی شقایق را حس میکنند ؟

شاید با لمس کرن وشاید هم با بوییدن.

چه تصوری از آواز یک پرنده خوش الحان دارندو چطوری عمر یک چنار کهنسال را حساب میکنند؟

شما وقتی در طبیعتی چگونه این تصاویر را برداشت میکنی؟

نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت توسط سهیلا| |

برای من خواندن این که شنهای ساحل نرم است کافی نیست.می خواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند.

ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری.

آندره ژید

نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت توسط سهیلا| |

صاعقه  بر تن برهنه چوب نازک نشست ودر دلش طوفانی به پا کرد.  دل آشوب شد، اما ترسید که از خود اثری گذارد پس طوفان درون را فرو خورد .ولی تاب نیاورد پس آهسته آهسته و نجوا کنان راز دل به گوش دیگری خواند اما صدایش گویای درونش نبود . نالیدن را با چرخیدن همراه کرد اما باز هم این نالیدن و چرخیدن غرش درونش را گواه نبود.این بار ناله را درخم رنگ فرو بردتا جلوه ای دیگر یابد چرخش را سمایی بخشید و ناله ی سرخ گون را به آسمان  فرستاد .طنین موجش بر هوا رسوخ کرد . آهی بلند کشید تا خنکای دل را گرما بخشد و انگشت حس را بسوزاند.مشتاقانه راز نهان را فاش کرد و قصیده های دل را به این سو و آن سو می پراکند... .عده ای  نیز بااین شکوه شکوه، خود را گرم می کردند و خاکستر سردش را با پا به کناری می زدند.

  

نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت توسط سهیلا| |

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت توسط سهیلا| |

در دایره هستی من نقطه پرگارم!

اگر من نقطه پرگارم شعاع من چه قدر است؟فاصله من تا نقطه پرگار دیگری که در مجاورت من است چه قدر است ؟آیا اجازه میدهم شعاع من فراتر از درون دایره ام برود ؟ایا خبر از دایره مرکزی دارم یا نه خود دایره مرکزی هستم؟شاید سالیان سال است که خودرامرکز می دانستم و به این خیال از مرکز خودبرون نمی رفتم!دوست داشتم همه به گرداگردم بچرخندو خودشان از اشعه های نورانی من بهره مند شوند.ولی حالا دوست دارم شعاعم با شعاع تو با دیگری و... یک نیم خطی بسازد که اندازه آن ؟ چه مقدار باشد خوبست؟میخواهم فراتر روم .نمیخواهم در افق دید تو جا شوم .شاید  پهنه گسترده ای از بیکران .دیده ام افرادی را که تنها شعاعی به اندازه دستهای خود دارندو دیده ام افرادی را که دستهایشان مماس بر دستهای دیگران است.  

 

نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت توسط سهیلا| |

 

  چشم جسم بندو گوش جسم بند و چشم جان بگشا و ز گوش جان شنو بیقراری ساقه را برای رستن از خاک .ببین که چه بی تابست برای سر برآوردن از خاک و نیم نگاهی به خورشید جهان افروز . درختان برهنه را نگاه کن که چگونه دستان خویش بالا کرده و گویی میخواهند با فخر فروشی به یکدیگر جوانه های نو رسته را به رخ کشند. بشنو صدای جویبار کوچک را که چه با هیجان به راه افتاده و سراز پا نمی شناسد برای دیدن دریا.خنده ی غنچه را ببین که تا لب می گشاید می شکفد. رقص باد سرمست را که بی محابا خود را بر تن درختان و میزند و با تکانی آنان را از خواب زمستانی بیرون می اورد وبعد سر فرو می افکند گویی که او اصلا چنین کاری را یاد نگرفته و نمی دانسته.گنجشکان کوچک و بازیگوش از لانه با غرور بیرون می آیند و با هیجان میگویند کو، کو دانه ؟کجایند بلبلان شکر شکن که نقل کنند این قصه و بیفشانند نقل  بر بزم و بزدایند غصه را.تو نیز خیز و به درون آی.حرام کن خواب را بر عنکبوت و پاره کن تار سیاه درونت .بچش از چشمه زلال و نفس بکش از این دم مسیحایی بهارو بهاری شو .تو نیز بخوان ترانه میلاد زمین را .

نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت توسط سهیلا| |

تورا من  چشم در راهم شباهنگام

                            که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

        وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم

                                                                   تورا من چشم در راهم

شبا هنگام ،در آن دم ،که بر جا،دره ها چون مرده ماران خفتگان اند

                             درآن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام،

     گرم یاد آوری یا نه ،من از یادت نمی کاهم ،

                                                                                                         تورا من چشم در راهم

نیما یوشیج

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت توسط سهیلا| |


Design By : Night Skin